قتل عام در پارک جنگلی چیتگر

نویسنده محسن ملاح

قتل عام های مختلف و بیشماری در سرتاسر این کره خاکی صورت می گیرد. مثلا از قتل عام انسان ها در فلان کشور گرفته تا قتل عام فیلها در آفریقا، قتل عام الاغها در چین، قتل عام پرندگان مهاجر در تایلند و حتی جنوب و شمال ایران، قتل عام وسیع درختان در برزیل و حتی در زاگرس و البرز در کشور خودمان؛ این پدیده، عجیب و غریب و مرموز و ناآشنایی نیست. هر روز در خبرها از این دست موارد می شنویم و برای لحظاتی دغدغه مان می شود و مانند باد پاییزی که به پوستمان می خورد سوزشی احساس می کنیم و زود می گذرد؛ به همین سرعتی که در حال خواندن این متن هستید، سوزش از بین می رود . این باد و سوزش مرا نیز در برگرفت اما چون نگارشم به انتها نرسیده هنوز در من هست.

روز جمعه سی ام مهرماه نود و پنج؛ ساعت شش صبح آخرین روز پاییز، برای پرنده نگری به سمت دریاچه چیتگر حرکت کردم. بیست دقیقه بعد؛ خورشید تازه طلوع کرده بود که برای دیدن چند یاکریم که لب جاده نشسته بودند توقف کردم. صدای دارکوبی مرا به سمت خود خواند. سوزش اصلی در حنجره این دارکوب نمایان بود. صدای دارکوب سوری بود، اما مانند صدای جغد بود. جاده میان جنگل در پشت باغ گیاه شناسی قبل از رسیدن به دریاچه قرار دارد. برای نفس کشیدن همه چیز اینجا فراهم است؛ دریاچه، باغ و جنگل پر از پرنده.

به دنبال صدا از یک راه میان بر وارد جنگل می شوم . دارکوب صدایش دور تر می شود. از میان شاخ و برگ درختان راهی برای عبور پیدا می کنم. از روی پرهای سبزقبایی که احتمالا روباهی آن را خورده می پرم . صدای دارکوب برای لحظه ای نزدیک می شود. شاید می گوید تندتر بیا یا شاید هم زودتر بیا. درست نمی دانم سرعتم کم شده بود. آواز و حرکات زیبای چرخ ریسک نری در شاخه های درخت روبرویم مرا سرگرم خودنمایی اش کرده بود. به دنبال صدا رفتم. بعد از گذشتن از درختان به فضایی باز در پشت باغ رسیدم. حالا درختی که صدای دارکوب از داخل آن شنیده می شود سمت راستم، در وسط این زمین وسیع قرار دارد. دارکوب در پرواز کوتاهش به دور این کاج به دور این تک درخت همه چیز را به من می گوید، حماقتم را، حماقت انسان گونه ام را، آدمیتم را. به زمین نگاه می کنم، شاخه های بریده مانند دست و پای انسانهایی که در یک جنگ نابرابر شکست خورده اند در اطراف این تک درخت پراکنده هستند. زمین اطراف پر است از تن های بی جان درختان که هر کدام به سویی بر روی زمین دراز کشیده اند. بدون تابوت، بدون کفن. دارکوب با سکوت از من فاصله گرفت. رفت.

پایان

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *